جاهای خالی

دوشنبه 10 آبان 1395 11:31 ب.ظ

 

جاهای خالی

  • جاهای خالی

    khatere-mohamadi2             خاطره محمدی

    عشق های قدیمی مانند خرده شیشه های ظرف شکسته ای که  مانده زیر لبه ی فرش یا یخچال ٬ یک روزی زخمی ات می کنند.نمی دانم یک جورهایی دارم تقاص پس می دهم یا این که همه چیز دست به دست هم داده تا به جبر اعتقاد پیدا کنم .

    من چه می خواستم و چه جلوی راهم سبز شد؟ می دانی انگار همیشه لای منگنه گیره افتاده باشم و فقط یک انتخاب بود و فقط این.این شامل خیلی چیزها می شود.این یعنی این که یک دفعه سر صبحانه هوس نان سنگک بکنی.و انگار اگر همان موقع نروی و یک سنگک برشته ی داغ کنجدی نگیری آخر الزمان می شود.این یعنی این که وقتی دل به تو دادم تضادهای تحمل ناپذیر سرو

    کله شان پیدا شد و مانند پتک کوبیدند توی سرم که نه نمی شود ، چطور مادرم را راضی می کردم که عاشق یک معلم حق التدریسی شده ام ، خنده ها و تشردخترخاله ها را بگو. هیچ کس از فردای خودش خبر ندارد؛نمی دانی بعدها آرزوی بودن همین تضادها را می کنی.مثلا این که قبل از بیرون آمدن از خانه ی زیرزمینی اجاره ای ،شوهرت بهت بگوید لباست را عوض کن یا روسریت را جلو بیاور٬ به شرط آن که بدانی دوستت دارد خیلی شیرین تر از آنست که با لباس شب نیم لخت کنار مردی توی میلان قدم بزنی که احساسش نسبت به تو مانند پاره آجر مقابل پوسته ی تخم مرغ است. می دانی ،می خواستم عاقلانه عاشق شوم.اما همیشه باید قید یکی را زد.انگار این دو گزینه با هم فعال نمی شوند.یک شب با گل و شیرینی آمدند ، دیدند و پسند کردند.تا فهمیدم آقازاده کارش این جا نیست و هر دوماه را کشوری ساکن است٬ زبانم بند آمد و همه گفتند مبارک است سکوت علامت رضاست .کار ساده ای نبود اما آره قید تو و تمام قول و قرارهای عاشقانه و تمام کلنجارهایی که سر اسم بچه های نداشته مان داشتیم را زدم.چشم که باز کردم دیدم من آن جایی نیستم که باید باشم . با او یک سالی را دور دنیا گشتم.همه ی آن جاهایی که آرزویش را داشتم ،اما با تو باید به گور می بردم.نه این که تو و همه ی احساساتت را فروخته باشم به این چیزها ،گفتم که دارم به جبر اعتقاد پیدا می کنم ؛انگار هیچ چیز دست من نبود و همه چیز مکانیک وار جلو می رفت .یک تصمیم احمقانه که راه دومی نداشت. خیلی زود وقتی طعم های جدید را مزه کردم بدون این که  پاتیناژ یا بالماسکه ای رفته باشم یا هالوین جلوی خانه ام کدو تنبل گذاشته باشم٬ با خودم گفتم انگارجای یک چیز این وسط خالیست.چیزی شبیه جای زخم قدیمی روی دست راستت که مثل پرنده ی تو نقاشی هاست. چیزی مانند بوی تن یک نفر دیگر نه عطر و ادکلن های مارک دار .راستش نمی دانم شاید اگر دور او را خط می کشیدم و با تو می ماندم ٬بعد از مدتی با خودم می گفتم:«جای یک چیز مانند بوی استیک و حس خرج کردن با دلار وکمبود صدای «غ »توی حرفهایم خالی ست».بعضی چیزها هستند که باید جلو رفت و لمس شان کرد؛ آن موقع است که می دانی هر چیزی چقدر وکجای قلبت جا خوش کرده.اما اگر جلو نروی بقیه ی عمرت را آه حسرت به باد می دهد. نیمی از وجودم مستعد وجود کسی بود که زندگیم را پر از احساس و عاطفه کند و نیمی دیگر می جنگید و معتقد بود:« عشق و عاطفه آدم را گوساله ای نفهم  می کند» و روزی می رسد که می بینی٬ ای دل غافل من عقب افتاده ام و چشمم دنبال زندگی دیگران است. آن موقع دیگر دیر شده؛ گوساله گاو شده و شاخ گاو توی تنت جا خوش کرده و راه فراری نیست.

    دارم به چیزی فکر می کنم که رشته ی کلام را توی ذهنم برید و این چیز آدرس توست.نمی دانم توی فیلم ها چطور آدم ها آدرس جایی را که فقط یک بار رفته اند٬ حفظ می کنند.من آدرس تان را نمی دانم که بعدا این نامه را به آن پست کنم.فکر کنم باید بعد از این که نوشتن نامه را تمام کردم ٬زنگ بزنم به همان آژانس دیروزی که وقتی سر راه فیزیوتراپی تو را گذری توی پیاده رو دیدم ٬تا بدون این که کسی من را ببیند٬ راننده بسته را تحویل دهد.چند ماه پیش بود توی راه سنگکی پاشنه ی بوت قشنگم شکست و زیر پایم خالی شد وافتادم توی جوب؛پایم شکست .

    راستی توی این یک سال و نیم چقدر شکم آورده ای.با آن یک لا پیراهن چه بی قید و خیال نشان می دادی.البته من هم به همان شکل سابق نمانده ام.حالا اصلا شایدم من را دیدی٬ به جا نیاوردی. نگو یک سال و نیم٬ بگو یک قرن ونیم.زمان برای کسی که در نقش خودش ظاهر نمی شود به قیمت شکستن کمرآدم می گذرد.نه فکر نکنم ،به این آسانی نمی شناسی ام.خیلی عوض شده ام٬ تازه شل هم می زنم.موهایم کوتاه کوتاه است.می دانی چقدر بلند بود.تمام آرزوی جوانیم این بود که برای عروسیم بلندترین موی طبیعی را داشته باشم.آره الان دیگر جز پنج سانت چیزی ازشان نمانده.می گویم پیر شده ام باور کن.هر بار که ملالی به سراغم آمد یا هر بار که خواستم چیز زائدی را از روح زندگیم جدا کنم ٬از موهایم زدم.هر بار که حس کردم مانند آدم کر و لالی توی یک سیاره ی غریبه سردر آورده ام٬ از موهایم مایه می گذاشتم؛ هر وقت شوهرم می رفت و گاه چند هفته نمی آمد٬ از موهایم کم می شد؛ هر وقت شوهرم بود و خودش را پشت روزنامه قایم می کرد یا غرق در هرهر و کرکر بین دوست هایش می شد ٬موهایم از دست می رفت.دیروز بعد از آن برخورد اتفاقی٬وقتی خواستم فیل ام را از فکر هندوستان بیرون بیاورم٬ انگار آن موها  نمی توانستند کمکم کنند ؛ تا بیغ به جان ابروهایم افتادم.

    به این فکر می کنم که بعد از یکسال ونیم ٬این تنها یک نامه ی خیلی دور از ادب و بار عاطفی است که زمانی هر دو به دوش می کشیدیم.پس بهتر است بعد از این که نامه را تمام کردم٬ برایت از آن شیرینی کشمشی هایی که برایشان ضعف می کردی بپزم.آن لحظه را تصور می کنم که وقتی جعبه ی بدون آدرس فرستنده به دستت می رسد قبل از این که نامه را باز کنی از بوی هل توی جعبه می فهمی کی پشت این نامه بوده. اگر هنر بافتنی داشتم حتما برایت یک ژیله ی مردانه می بافتم و ضمیمه می کردم.ولی نه،فکر نکنم وقت همچین کاری را داشتم٬ چون همین امروز این نامه باید برسد دست تو.

    چقدر حرف برای گفتن دارم وچقدر لفتش می دهم و سر اصل مطلب نمی روم.امان از جاهای خالی که بار یک زندگی پرحسرت را به دوش می کشند.می دانی بعد از یکسال و اندی  ملال جاهای خالی چه کسی توی زندگیم بود؟بعد از آخرین باری که موهایم را به این حال و روز انداختم با خودم عهد بستم که به فکرهای منفی راه نفوذ ندهم.دست رد به سینه شان می زنم.

    خوش بینم که تو منتظرم مانده ای، با این امید که من سهم تو هستم و بالاخره بر می گردم. و آن تراسی که روی شکمت بیرون زده از سر انگشتان چرب وچیلی یک زن پیژامه به پا با موهای بافته ی پر کلاغی نیست؛ سرت را درد نیاورم؛ می دانم تو حوصله خواندن نوشته های بلند بالا را نداری. زیاد هم بعید نیست بعد از خط اول پریده باشی به سطر آخر.

    ما همیشه حرف های زیادی داشتیم برای هم.بقیه ی حرف هایم را می گذارم برای بعد.برای وقتی که رو در روی هم نشستیم .مثل همان روزها؛ما جای همیشگی نداشتیم .بر عکس همه ی عشاق. پس من هر روز ساعت پنج عصر می نشینم همان جایی که آخرین بار هم دیگر را دیدیم.دیدار آخرمان چقدر سرخوشانه بود؛ من می دانستم که آخرین بار است اما به روی خودم نیاوردم ؛ولی تو ازهمه جا بی خبر داشتی برنامه آخر هفته را می کشیدی.می دانم خیلی بی رحمانه بود که شبش با یک پیامک سرو ته همه چیز را هم آورده بودم و باشقاوت بدون چکه آبی سر گوساله ای که من وتو می پروراندیم٬ بریدم.اگر هیچ وقت نیامدی می گذارم پای این که نامه به دست زن کدبانویت رسیده ٬که روغن از دستش در می رود.خوشحالم که می فهمد قبل از او کس دیگری توی زندگیت بوده که هر وقت به جایی خیره شدی٬ بداند داری توی خاطرات دونفری مان سیر می کنی.دیگر من بروم.چقدر کار سرم ریخته.نامه را پاک نویس کنم٬شیرینی کشمشی بپزم٬زنگ بزنم به آژانس و یک سری تا دم خانه تان بیایم.پس فعلا.

    قرار ساعت پنج مان را فراموش نکنی؟ همان جا منتظرت هستم.


برچسب ها: جاهای ، خالی ،